تبليغاتX
شعروادب ایرانی
 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند?

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

 

واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت:  چه نتیجه ای می گیری؟!

 

واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!

 

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:  واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 15:47 |

 

 

 

_ دنیا به همت جوانان و تجربه پیران اداره می شود.

 

 

_ زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن
سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.

 

 

_ تمام آینده های زیبای تو را اندیشه های امروز تو میسازد.

 

 

_ تنها یک چیز باعث می شود دستیابی به رویا نا ممکن شود: ترس از شکست.

 

 

_ امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

 

 

_ مهم این نیست که ما در کجا قرار گرفته ایم. مهم این است که ما در چه جهتی حرکت مي كنيم.

 

 

_ پیچ جاده ، آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی.


_ اولین قانون پرواز دل کندن از زمین است.

 

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 12:44 |
 

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد مثل خوردن یه فنجون شكلات گرم زیر برفه ! درسته که هوا رو گرم نمیکنه ولی دلتو گرم میکنه.

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت

 

بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده

 

وقتی باانگشت کسی را نشان می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته

 

* آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند )

غصه دنیا رو نخورید همان طور که دنیا غصه شما رو نمی خوره!!

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده، تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده

 

همیشه خاك گلدون كسی باش كه اگه به اسمون رسید یادش نره كه ریشش كجاست

 

هر گاه دیدی که مردم به کلام خود فخر می کنند,تو به سکوت خود فخر کن."لقمان حکیم

 

همیشه قبرستانی در قلبت برای خاک سپاری خطای دوستانت بساز



تنها بودن بهتر ازگدایی عشق است

تنها فرق بین موفقیت و شكست ، نوع نگاه است.

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 11:35 |
يا حسين

+ نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 14:18 |
 
دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است دامنی پركن از این گل
كه بری خانه دشمن كه فشانی به دوست
راز خوشبختی هركس به پراكندن اوست
تو هم ای خوب من این نكته به تكرار بگو
این دل آویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یك بار و به ده بار به صد بار بگو
دوستت دارم را با من بسیار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
     
+ نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 11:31 |
 
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 10:30 |
 
آیا میدانید که در برج ایفل 2 میلیون و نیم پیچ بکار رفته است ؟
آیا میدانید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از آنها به ماده تبدیل میشوند ؟
آیا میدانید که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر 5 سانتی متر عبور کند ؟
آیا میدانید که طول رگهای بدن انسان 560هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانید که یک قطره آب دارای 100 میلیارد اتم است ؟
آیا میدانید که تعداد افرادی که سالانه از نیش زنبور میمیرند بیشتر از کسانی است که سالانه از نیش مار میمیرند ؟
آیا میدانید که فیل بالغ در روز بطور متوسط 220 کیلوگرم غذا و 20 لیتر آب مصرف میکند ؟
آیا میدانید که تنها موجودی که میتواند به پشت بخوابد ، انسان است ؟
آیا میدانید که اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد ، فرزندان پسر او کوررنگ میشوند ؟
آیا میدانید که کوههای آلپ هر سال حدود 1 سانتی متر بلند میشوند ؟
آیا میدانید که چشم سالم انسان میتواند۱۰میلیون رنگ مختلف راببیند وآنها را از یکدیگرتمییزدهد ؟
آیا میدانید که خورشید روزانه معادل 126 هزار میلیارد اسب بخار انرژی به زمین میفرستد ؟
آیا میدانید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص 10 هزار بوی متفاوت است ؟
آیا میدانید که وزن یک کوه یخی 20 میلیون تن است ؟

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 9:16 |
 

سر قبر شخصی نوشته شده بود :

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم

و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .

اینک من در آستانه مرگ هستم

می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم

شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 8:57 |
 

راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند

 به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد

 قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد

 نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت

 عاقل هر چیزی را نمی گوید

عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد

 سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلاست

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 8:51 |

 

اگر نمی توانی پرواز کنی،

 لااقل سیبی باش

تا افتادنت

 اندیشه ای را بالا ببرد

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 8:40 |


Powered By
BLOGFA.COM